ای کاش بود پیکر من شعری تا قصه ی بزم شبت می شد
می خواندی و چو بر دو لبت می رفت سر مست بوسه های لبت می شد
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگ دل این زود تر می خواستی حالا چرا
عمر ما را فرصت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان تو ام فردا چرا