|
|
من آن نی خشکم که بر لب های نوازشگر تو که قصه ی فراق را در من می نوازد به
غربت خویش پی می برم.
|
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 23:47  توسط
آریا ناز
|
|
| |
|
نمیگویم فراموشم مکن گاهی به یادآور
اسیری راکه میدانی نخواهی رفت از یادش
|
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 23:39  توسط
آریا ناز
|
|
| |
|
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 22:29  توسط
آریا ناز
|
|
| |
|
امشب نیامدی و ز چشمم گریخت خواب
این در به انتظار تو باز است تا به صبح
|
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 17:37  توسط
آریا ناز
|
|
| |
|
شهر خاموش دلم را دید و رقت
غنچه ی احساس من را چید و رفت
در سر آغاز وصال و زندگی
مرگ را در چشم من پاشید و رفت  
|
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 17:36  توسط
آریا ناز
|
|
| |
|
با خیال تو به سر بردن اگر هست گناه
با خبر باش که من غرق گناهم شب و روز
|
|
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 23:33  توسط
آریا ناز
|
|
| |
|
|
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 22:42  توسط
آریا ناز
|
|
| |
|
دلم پر می شود هر لحظه از اندوه تنهایی
مگر دستم بگیری یک نفس زین روی رسوایی
تمام آسمان در ازدحام آه من گم شده
برایم مانده تنها ای شکیبا ناشکیبایی
گره خوردست گویا رشته های سرنوشت من
مگر برخیزی و با دست های خویش بگشایی
چرا پنهان کنم این عشق را در سایه ی تردید
که پیدایی و بی پروا مرا در خویش می پایی
همین جا دل به هم دادیم آری در همین کوچه
و روزی باز بی شک از دل این کوچه می آیی
|
|
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 17:15  توسط
آریا ناز
|
|
| |
|
قفس گشودی ام و اختیار بخشیدی
همین که از قفست پر زدم زمین خوردم 
|
|
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 17:2  توسط
آریا ناز
|
|
| |
|
مرا سپرده به این مردم
خدای آ بی چشمانت
مگر ندیده که از لطفی
هزار آیه ستم دیدم 
|
|
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 16:47  توسط
آریا ناز
|
|
| |
|
زخمی که گریه های تبسم شد عاقبت
در آتش سکوت تو هیزم شد عاقبت
آن جو که در سکوت دلم کاشتی شبی
آدم ترین مسافر گندم شد عاقبت
امسال در مسابقه ی زندگی دلم
بازنده ی مجدد چندم شد عاقبت
|
|
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 16:2  توسط
آریا ناز
|
|
| |
|
تو گر از کوچه ی دل می گذری
ساکت باش
آهسته برو
که دل کوچک من اگر از خواب خوشش بر خیزد
راحت از تو گیرد
بگذار آرام بخوابد سر جا در تختش
|
|
+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 23:5  توسط
آریا ناز
|
|
| |
|
ناگهان آمدی با مشتی رویای سوخته
در اتاقی که خاکسترم را
سال ها پیش به دریایت سپردم
تو کجا و من کجا
و این همه پرستو های خشکیده
در سرمای ترانه هایم
تو کجا و من کجا
و این همه پنجره های پر پر شده
در آوارگی دیروز هایم
ناگهان آمدی
که چشم بر خاکسترم دوخته بودم
|
|
+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 22:40  توسط
آریا ناز
|
|
| |
|
کسی درد خندیدنم را نفهمید
و ناگاه باریدنم را نفهمید
ز سر شاخه های شکایت کسی هم
به دست خودم چیدنم را نفهمید
صدا زد مرا وقت رفتن کجایی
مرا دید و نشنیدنم را نفهمید
سکوتی سوال مرا زیر و رو کرد
جهانی نپرسیدنم را نفهمید
غروبی غریبانه در متن پرواز
کسی راز بالیدنم را نفهمید
نفهمیده عاقل شدم از جنون
چرا دل نفهمیدنم را نفهمید
به گریه شکستم لب خنده اما
کسی درد خندیدنم را نفهمید  
|
|
+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 22:34  توسط
آریا ناز
|
|
| |
|
از من رمیده ای و من ساده دل هنوز
بی مهری و جفای تو باور نمی کنم
دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این
دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم
|
|
+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 22:29  توسط
آریا ناز
|
|
| |
|
تو را افسون چشمانم زره بردست و می دانم
چرا بیهوده می گویی دل چون آهنی دارم
دروغ است این اگر پس آن دو چشم رازگویت را
چرا هر لحظه بر چشم من دیوانه میدوزی ؟ 
|
|
+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 22:24  توسط
آریا ناز
|
|
| |